پاسخ دادند: نه، کسی نمی تواند سرنوشت را تغییر دهد. می رویم آن را از سر بنویسیم.
مرد به سرهای طاس آنها نگاه کرد، موهای تازه قطع شده، مثل کنده های ضخیم بریده شده از کف جنگلی قدیمی، از سرشان بیرون زده بود.
برای اینکه مرد منظورشان را بهتر متوجه شود، سَرِ نوشته را گرفتند (نوشته، سنگی کهن بود به اندازه یک سنگ قبر، که در زمان دانو احتمالن از یونان یا روم طبق افسانه به آنجا منتقل شده بود)، از آن جهت که نوشته به شدت شبیه سر بود، مشخص نبود کدام کون نوشته را گرفته بود و کدام یکشان سر آن را.
مرد بلافاصله متوجه منظور آنها شد، و به سرعت هرچه تمام تر همراهان خود را دور کرد.
همان طور که یکی از آنها به درختی در اواسط جنگل نزدیک می شد، دو تن از آن ها به سرعت و یکی در میان به درخت ضربه می زدند. همان طور آرام که پیش رفت، زمانی به درخت رسید، درخت افتاد. در مقطع کنده ی باقیمانده نوشته بود:"و اما سرنوشت تغییر ناپذیر است".
مرد کونش را روی کنده گذاشت و نشست. سر طاسش، که به علت خال کوبیِ تازه متورم بود، خاراند. نوشته میان موهای سوزنی تازه رسته که مانند نهال های نوک تیز خاک جنگل از کف سرش بیرون زده بودند، این چنین بود: " سر نوشت، صرفن به خاطر ماهیتش، فقط از سر نوشته می شود."
زبانش را در تمام دهانش چرخاند، چند بار آب دهانش را قورت داد، سپس با خون سردی اعلام کرد: "سرنوشت، نوشته ایست که از سر نوشته شده یا به عبارتی در سر نوشته شده."
سپس روی زمین تف کرد. دست راستش را دراز کرد و گفت: "لطفن خلال دندون."
یک نفر به دست او تبری داد.
سکوت.
ظلمت.
صدای طنین انداز قطع شدن.
سر، نوشت.
برچسب:
نویسنده: لیلا دادخواه